مـن و دل
حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضور رازی را برای تکامل ما پنهان کرده است
تنها نشسته ام ...ناگاه چشمانم تار ... تار ... می شوند ... احساس می کنم که چیزی بر روی گونه ام می غلتد ! ... دست بر گونه ام می کشم ... مثل همیشه... اشک هایم بی اختیار جاری ست ... با پشت دستم اشکها را پاک می کنم ... باز هم احساس می کنم که چیزی بر گونه ام می غلتد ! ...باز دست بر روی گونه ام می کشم ! ... باز هم اشک بود ! ... خدای من ! ... چرا بی اختیار ؟ ! ... چرا بی هیچ مقدمه ای ؟ ! ... این اشک ها جاری ست ؟ ! ... خوشبختی... لحظه هایم را با گریه پر می کنم
اینقدر…ورق های زندگیم را… هیچ وقت نفهمیدم چرا دیگر نه ترانه حریف دلتنگی ام میشود نه گریه های تنهایی نمــی آیی؟! نیمکت با هم بودنمان تنهاست روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد این روزها چقدر دلم نشستن زیر باران مهربانی ات را می خواهد .. خسته ام در تنهایی هایم نیز به یاد توام خدايا سرده اين پايين از اون بالا اگه ميشه نگاه كن يه كاري كن اگه ميشه فقط گاهي خودت قلبمو پاك كن خدايا سرده اين دستام از اون بالا خودت ببين مي لرزه مگه حتي همه دنيا به اين دوري به اين سردي مي ارزه؟ تمومش كن ديگه بسته، شدم از زندگي خسته خدايااااااااااااا من دارم ميااااام يكم با من مدارااا كن شنيدم گرمه آغوشت اگه ميشه منم يه گوشه جا كن باد می وزد و من هوس می کنم، به همه بگویم :خداحافظ و همراهش بروم ... من بودم ، تو و یک عالمه حرف و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد ! کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد تو که میدانی تمام وجودم هستی تنهایی یعنی : ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است ! در آغوش خودم هستم ... پرگـــار های خوبی شده ایم همدیگر را خوب دور می زنیــــم دیر آمدی باران... دیر رفته ای عاشقانه هایی که برایت مینویسم باشی در وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند، وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند... و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم... بي اختيار از کنار آنهايي که دوستشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم.. حالا که سبزه ی نگاهت را بهار مي آيد و طبيعت سبز و دلپذير ميشود من با رودخانه ها آواز مي خوانم دلـــــم گرفتــه اسـت دلم گرفته است برایم بهار بفرست از اتاق تنهاييمان یادگار بفرست دلم گرفته عشقم! روزگار با من نیست انگشتان زيبايت را به همراه يك دوتار بفرست اگر چه زحمتت می شود ولی این بار برای عاشقت تو " قرار " بفرست غم از ستاره تهی کرد آسمانم را کمی ستاره ی دنباله دار بفرست به اعتبار گذشته دو خوشه ی لبخند در این زمانه ی بی اعتبار بفرست وقت نبودنت لحظه هايم پُر از زمستان است اسفند رو به پایان است، وقت کوچ کردن به فروردین، وقت بخشیدن و صاف کردن دل، پس مرا ببخش: اگر با نگاهی یا صدایی یا زبانی بر دلت تَرَکی انداختم. وقتی بهار با همه زیباییش جلوه می کند و موسم سرایش دلنشین ترین ترانه ها می شود، زیر لب زمزمه می کنی "الهی یا مقلب القلوب والابصار" من نام کسی نخوانده ام الا تو با هیچ کسی نمانده ام الا تو عید آمد و من خانه تکانی کردم از دل همه را تکانده ام الا تو دوستای گلم عیدتون پیشاپیش مبارک امـــيــدوارم ســال خــــوب و پر بـــرکتي داشته باشيد دیشب ساعتها گریه کردم از تمام وجود! تنها بودم! دلم به حال خودم سوخت! شاید دیوانه شدم! جلوی آینه نشستم و با خودم حرف زدم! من گفتم و تصویر آینه شنید او گفت و من گریه کردم آروم شدم! آرومم کرد! و خوابم برد! می پوشانم حالا که رفته ای دلم درد می کند ببین دارم گریه میکنم، برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان ما نشستند. نگران نباش به هیچ جای این آسمان ساده و صبور بر نمیخورد اگر گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد. میدانم تو هم میدانی که چه ساده دل کندیم از این همه عادت و علاقه! به همین سادگی یادمان رفت قرار همیشه در کنار هم؟ چگونه فراموش کردی؟ پس من این همه نامه بی نشانی را برای که نوشتم؟ این را از اولش میدانستم، رسم این است که همیشه یکی میماند و چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را میشمرد. خودت بهتر میدانی که همیشه وقتی با تو بودم، موقع خداحافظی، تو میرفتی و من می ماندم به انتظار تو ........ من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را برپوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسار پرنده مردنی است بگذار مرز تنهایی را رد کنم … گذرنامه ام فقط مهر لبهایت را کم دارد..
من و دل



رؤیایم را با تبسمی تلخ می سازم
من جای خالی حضور دیگران را با اشک پر می کنم
دنیایم را با عذاب ساخته ام خوشبختی ام را به دیگران باخته ام
من فردایم را با هیچ می سازم خانه ام را با تردید می سازم .
من دردرا می نویسم با اشک بردیواره های این دل تنها
بهم نریز…!
حکم…همان دل است…
درست همان کسی که فکر میکنی
با همه فرق دارد
یک روز مثل همه
تنهایت می گذارد؟!!

من دل نشستن ندارم
تو دلیل نشستن باش !
گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد !
گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش
آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:
در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!
من ..
تو ..
یک روز اردی بهشتی ..
زیر باران ...
من خسته ام،خسته
خسته و سرگردان،تنها و بی کس
گوشه اتاق تاریکم نشسته ام
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام
او کیست
دو زانوی من
آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را می فشارم
تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند
آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی کردند
اما هیچ گاه آن را نیافتم
درها همه بسته بودند
قلب ها یخ زده و توخالی
حال می خواهم بگریم.فریاد بزنم.ناگفته ها را بازگو کنم
اما برای که.اما برای چه
جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد
چه کسی است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگویم
آری به راستی که هیچ کس نیست
خدایا.ای خدای بزرگ.دست های تنهایم را بگیر...
زیرا تو تمام تنهایی هایم هستی . . .


ادامه مطلب
این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و بدانی همه ی زندگی ام هستی
نه قافیه دارد ، نه ردیف ، نه آهنگ دارد نه طنین
اینها همه حرف دلم بود ، همین!
ادامه مطلب
من خودم را در آغوش گرفته ام ! نه چندان با لطافت ...
نه چندان با محبت ...
اما وفادار ... وفادار ...!
.
.
از کدام سو دورم می زنی؟
می خواهم از همان سو
دورت بگردم!
من درجایی
در حجم نبودن کسی خشکیدم!
و من هر روز
به موریانه هایی فکر می کنم
که آهسته و آرام
گوشه های خیالم را می جوند .
تا بی خیال نشده ام
...برگرد 
مثل آن چای هایی هستند که خورده نمیشوند!
یخ میکنند و باید دور ریخت!
فنجانت را بده دوباره پر کنم !
جای نامه، تنهایی آورد.
به گمانم غرق شده
خیالهایم!


به دلم گره زدی و رفته ای
چه فرقی می کند
در به دری اش
چه وقتی از سال باشد....!
و پيراهن سبزم را ميپوشم


دلتـنگی ام را
با بستری از کلمات
اما باز کسی در دلم
" تــــــو "
را صــدا می زنـــد ...
می مانم کنار همین ایستگاه
که بوی تو را می دهد
می مانم و دست تکان می دهم
برای مسافرانی
که تو را گم کرده اند
انگار
خام بودند
خیال هایی که به خوردم داده بودی . . .

اجازه
ببین…
| www . night Skin . ir |





